به تیمارِ داستانِ بلندم نشسته است؛

آن شانه‌ های اَمن و گرمش.

هی تو!

فکر میکنم تا حالا باید فهمیده باشی که یه غاصبِ متجاوزی.

اگه هنوز نفهمیدی، باید به درایتت شک کنی.

برای مهراوه

سلام مهراوهٔ خوب

آمدم از داستان پریروزم بنویسم، که کامنتت را دیدم. خوشحالم کردی. همیشه که مولانا میخوانم، یا اسم مولانا می‌آید، یاد تو میافتم. کسی متخلص به مهراوه، که سالهای خیلی دور مرا پند میداد به مولاناخوانی.

میدانی دنیای امروزه، دنیای عجیب و غریبی‌ ست. و صدالبته که آدمها، بیشتر.

بر دیدهٔ منت گذاشته‌ام قدومت را در این سالهای سرد و سیاه. درست است که زیاد اینجا نیستم، اما باز هم بیا و بخوان. هر گاه که حوصله‌ات کشید... مانا باشی و سلامت مهراوهٔ مولانا.

__________________

روز معمولی‌ای را سپری کرده بودم. با بچه‌ها قرار گذاشته بودیم شام را بیرون باشیم و بعد هم به تماشای تئاتر برویم. عصر رفته بودم برای انجام کاری. در بازگشت، اتوبوس سوار شدم و ترافیک سنگین بود. یکهو حالم در اتوبوس بد شد. اتوبوس را نگه داشتند؛ برایم آب آوردند، دستهام را گرفتند، به آمبولانس زنگ زدند و من در تمام مدت به مرگ فکر میکردم. [ اگر بمیرم چه میشود؟]

به بیمارستان رفتم. ساعتها آنجا بودم. شام و تئاتر دیدن را از دست دادم. دوستهام با من تماس میگرفتند و مسیج میدادند. [اینجا هنوز نمیشود که بیمار، همراه داشته باشد.]
ساعتهای بدی بود. انگار یک گراز وحشی، با کفشهای پاشنه بلند و نوک تیزِ اُوِرسایز، روی تنم راه میرفت و از تنم خون میریخت. دهانم خشک شده بود. موهام به هم ریخته بود. صورتم زرد شده بود. خودم را در آینهٔ توالت بیمارستان نمیشناختم. برای خودم غریب بودم. غریبی در غربت به جانم اوفتاده بود و از من طلبِ من میکرد. دلم گرفته بود. دلم اوفتاده بود به جانم. دلم میخواست گریه کنم، اما گریه‌هام تمام شده بود. دلم میخواست با آن خانم کناری‌ام صحبت کنم و از او بپرسم چرا از لبش خون می‌آید؟ دلم میخواست آن خانم چشم آبی، بغلم کند. اما من فقط منتظر بودم. ساکت بودم. غمگین بودم و به ابرهای سیاهی فکر میکردم که نمیبارند و دلشان میخواهد بترکند.

امان از آن گراز وحشی...

دلم میخواست مادرم کنارم میبود و مرا بغل میکرد.

اما مادرم فرسنگها با من فاصله دارد...

من و آن منِ غریب، به زندگانی فکر میکردیم. اینکه چقدر دلسنگ و بدریخت است. و بعد روی تخت اورژانس خوابیدم...

فندقِ خاله

فکرش را هم نمیکردم از خاله بودن ‌خودم، تا این حد خرسند و خوشحال باشم.

اینکه تمام زندگی یک زن، بشود خواهرزاده‌اش، خیلی قشنگ است. اینکه یک زن برگردد به عکسهای گالری گوشی‌اش و برسد به عکسهای تولدش و شمعش را با خواهرزاده‌اش فوت کرده باشد؛ حتی یک عکس تکی درست‌حسابی از شب تولدش نداشته باشد، و در نود و پنج درصد عکسهای تکی تولد سی‌وشش سالگیش، یک فندق کوچک هم‌ کنارش باشد، و در نصف‌شبی در غربت، از فرط دلتنگی برای خواهرزادهٔ فندقش، خواب به چشمش نیاید، خیلی حس دریاگونه‌ای دارد؛ وقتی که آشوب است و در همان‌حال، زیبا و بیکران.

خاله بودن... این امیدی‌ست که لبخند را ارمغانم میدارد و قلبم را گرم میکند.

؟

آیا هنوز کسی -با نا‌م و نشان یا بی‌نام‌ و نشان-، اینجا را میخواند؟ اگر آری، برایم بنویسید. با یا بی‌نام و نشان.

ژن، ژیان، ئازادی

حالا چه آقا؟

جرئت داری تمام زنان جهان را که در خون غلتیده‌اند، قحبه بنامی؟

حالا چه آقا؟

واژهٔ زن را فهمیدی؟ زندگی را چه؟ آزادی را چه؟

یا که در لاک نرسالاریت غرق در اسارتی هنوز؟ و برای خالی نماندن عریضهٔ روشنفکرانهٔ مجازیت، لابد یک پُست آزادمنشانه به طرفداری از حقوق پایمال شدهٔ نیمی از جهان میگذاری و بعدتر در خلوت تاریکت، دور خودت پیچ و تاب میخوری؟

هی آقا!

حالا دیگر باید تمام کلمات مرا فهمیده باشی. تمام اشکها و دردهام را. و تمام جوانیم را که زیر پوست نرسالاریت، زخم کردی.

و من امروز خوشحالم. چراکه هرچه زخم بود، گُل شد به بَرَم. و خوشحالم که مدت بسیار زیادیست شرِّ عشقِ «نَر»سان و «نر»سالار و دروغینت از سرم کم شده.

اینهمه خون را ببین و بفهم آقا. خون را ببین و بفهم. خون را ببین و بفهم.

بالاخره آمدی؟

بیشتر از دو سال است که با کرونا درگیریم.

من در این مدت علاوه بر مشکلاتی که کووید، لاک‌داون و مشتقات کووید سر راهِ جهان گذاشت، سختیهای شخصی بسیاری را هم از غربت، به دوش داشتم. و تمام این مدت هم به‌شدت از کرونا واهمه داشتم، اما این مرضِ جهان‌گیر سراغم نیامد. به مکانهای مختلف و شهرهای مختلف رفت‌وآمد‌های بسیار داشتم؛ در اوج کرونا چندبار در بیمارستان بستری شده‌ام؛ در این مدت به کلینیکهای پزشکی رفته‌ام؛ در قرمز بودن شهرهای مختلف ایران، به ایران آمدم و دوباره به غربت برگشتم؛ سه دوز واکسن فایزر زدم؛ با انواع و اقسام آدمها روبه‌رو شدم؛ اینجا برداشتن ماسک آزاد شد جز در قطار و اتوبوس، و ماسک برداشتم اما کرونا سراغم نیامد.

نیامد نیامد نیامد تا دیروز. بالاخره منت گذاشت و زنگ خانۀ مرا هم زد...

خب... حالمان خوش نیست اصلا. هرچند نخواهیم مُرد، اما خوبی بدی چیزی دیدین، حلال کنین. ⁦⁦:)⁩

با تشکر.

چای و بهار و پرنده‌ای در خیابان

بهار در راه است و زندگی بر مدار سبز‌شدن.

بیا پیاله‌ای چای بنوشیم، زیر اولین باران بهار، با هم.

من شمارش را آغاز کرده‌ام؛ که بهار بیاید و در اولین بارانش، پیاله‌ای چایِ تلخ و گرم، بنوشیم.

تو سماور را روشن کن، دو استکان چای بریز و لبِ پنجره بنشین.

نبات و شکلات و شیرینی‌اش، با من.

مگذار پرنده، دوباره در خیابان بمیرد.

دعا میکنیم برای نالایقلان روزگار، که فردی چون خویشتنشان نصیب شود

 

اگر میدانستم با نبودنش اینقدر شاد و آرام خواهم بود، که همان روز اول، در را محکم میکوبیدم توی سرش.

 

و چقدر خوب است که آدم کسی را پیدا کند که عشق را میفهمد. دوست‌داشتن را. و چقدر خوب است آدم به فردی «لایق» عشق را ببخشد.

 

 

میتوان دوباره عاشق شد؟

بله. قطعا.

 

 

 

بر گیسویت ای‌جان، اینقد زدی شانه، کل کاشانەمو دادی به‌باد. خودِ دیوانه و زخمیم رو هم لت‌وپارتَر کردی. ارواحِ جدت برو بزن این حلقه‌رو. من و باقیِ اُسَرایِ خونینِ چین‌وشکناش، سیگار میدهیم بر باد، ای‌جان؛ سَرِ هر دَندانه. تنها تو خوب باش... ای‌جان.

ـــــــ
پ.ن1:
از خاطرات من و ویگن (في‌الأیام‌ مرض فیروس‌کورونا) 🥰
پ.ن2:
پوران هم، با دودکردنِ سیگاری لبِ پنجرۀ روبه‌دریا، مُهر تأییدش را بر این داستان افزود.🥰
پ.ن3:
گفتم خب حالا بیاین البنت‌الشلبیة بخونیم. خواندیم و بدینگونه موها را دگرچندباره، به‌باد دادیم.🥰

داشتیم همینطور میخوندیم که ویگن، یکهو نَوا سَر داد:
آی‌یای‌یای‌یاااای...
__________
با تشکر از نازنینها:
فیروز، ویگن، پوران.

تا اطلاعِ ثانوی، تعطیل شُد. ( پست ثابت)

سالهاست وفاداریم را به وبلاگ‌نویسی ثابت کرده‌ام. اینجا را از هرجای دیگری دوست‌تر میدارم. اینجا اَمن‌ترین و آرام‌ترین جایِ جهان است. فارغ از جبرهایِ جغرافیا و تاریخ و سیاست و فراق و وصال. اَمن و آسوده، به دیوارهاش تکیه میدهم و آسوده‌تر، مینویسم. اوایل که اینترنت دایل‌آپ بود، دو تا وبلاگ ساختم که حذفشان کردم. اولیش به نام « مادری » بود. هِدِرَش هم خوب یادم هست خرگوش داشت و بادکنک. اولین وبلاگم، هدیۀ پدرم بود. یک بچه‌دبیرستانی سرکش و پُرشور بودم و عاشق به نوشتن. پدرم، « مادری » را در دستم گذاشت و از همان شب، پدرم، خوانندۀ تمام لحظات خوب و خوش و ناخوش و بد وجودم است. و این برای من، یعنی یک دنیا غرور و عشق. دومین وبلاگم را یادم نیست. خیلی زود حذفش کردم. اما از روزی که اینجا آمدم، هنوز گرمترین آغوشِ جهان را دارد.

از وقتی اینجا خانه‌ام شده، بارها رُفت‌وُروبش کرده‌ام، اسمش را عوض کرده‌ام، بهش رسیده‌ام، دَرِش گریسته‌ام، خندیده‌ام، عصبانی شده‌ام، بارها به آرشیوش کشانده‌ام، بَرَش گردانده‌ام، یادداشتها حذف کرده‌ام، دَروُپنجره‌اش را کوبیده و از نو ساخته‌ام. اما هنوز هست. هنوز وفادارترینِ زمین و زمان و جهان است.

و من هم همیشه بوده‌ام اینجا. آنوقتها که همه به فیسبوک و بعدتر به اینستاگرام رفتند، من اینجا بودم. اینجا ماندم. خواننده‌هام کم و کمتر شدند. من اینجا بودم و اینجا تنها ماندم. همانطور که در وایبر هم تنها ماندم.

و امروز اینجا را به آرشیو کشاندم باز. در این روز بارانی. که میخواهم تَرکَش کنم تا دَمی بیاسایَد ــ یَم.

که زخمِ نوشتن، و زخمِ ننوشتن، هردویشان عمیق‌َند و سوزنده. روی تنم. روی قلبم. روی چشمم. و انگشتانم... و گاهی، ترجیحِ آدمی بر این میشود که زخمِ ننوشتن را بیشتر برگزیند برای خودش. و جایِ پایِ کلماتم روی تنم، روی قلبم درد میکند. دُرُست مثلِ آنوقتها که همینجا برایش نوشتم: جایِ خالیت توی قلبم درد میکند.

اما آدمی گاهی ترجیحش بر این میشود که زخمِ ننوشتن را دوست بدارد و بنشیند و تنها، نگاه کند. به بَرَنده‌ها، بُرَنده‌ها و بُرَّنده‌ها.

که زخمها، رفیق‌ترینِ آدمی‌اند.

و‌ صد البته که آدمی، بیرحمترینِ موجودات است؛ آنهنگام که نمیخواهد از وفا، چیزی ببیند یا که بشنود. آنوقت یک عُمر خون را باید جمع کنی توی دهانِ قلبت و مراقب باشی که قِی نکنی. و بروی از همه‌جا. و از خودت. از خانه وُ شهر ُ یار ُ دیار ُ مداد ُ کیبورد ُ وبلاگت حتی. که زخمها، رفیقترینِ آدمی‌اند. و آدمی، تنهاترین است.

سپاسِ بی‌پایان از معدود خواننده‌های با نام‌وُنشان و بی‌نام‌وُنشانی که سالهای خیلی زیادی‌ست مرا میخوانید.

___________________________

مدتی هست که در صفحات اینستاگرام و فیسبوک و توییتر نیز نمانده‌ام. باشد که عُمر رخصت دهد بر پنجره‌های این خانه تا گشوده شوند. با تمام آرشیوش.

برخواهم گشت. به اینجا. من به اینجا تَعَلُّق دارم‌.

حتی به فیسبوک و اینستاگرام هم برخواهم گَشت. اگر که عُمر، رخصت دهد.

___________________________

- اطلاع ثانوی یعنی تا چندوقت؟

+ تا... تا نمیدانم چندوقت.

___________________________

بعدترنوشت:

بعد از به‌آرشیوکشاندنِ اینجا، چندباری آمدم و نوشتم. اما نه مثل همیشه. اندکی. اندازۀ نخستین قطراتِ باران؛ و بعدش چتر میگیری روی سرت. مثل نخستین شعلۀ فندک، برایِ پُکِ آغازین سیگار.

گهگاهی هم فیسبوک را باز میکنم.

تا بدانیم به کجا خواهیم رفت و رسید. که زمان و جهان و زندگی، همیشه چیزهای جدیدی دارند برای ما و اندوه‌ها و لبخندهامان.

جریمه

- دیروز جریمه شدم. این بدترین اتفاقی بود که توی این مدت میتونست اتفاق بیافته و افتاد. جریمه شدم و تمامِ مسیر رو گریه کردم.

- بالاخره از چتر استفاده کردم و مجبور شدم باهاش کنار بیام و دوستش داشته باشم. اگرچه دستم درد هم میگیره.

خواستم بگم همیشه دنیا بر وفقِ مُرادِ ما نیست.

دوست داشتن، نفرت، خوبی ، بدی، و هیچ چیزِ دیگه ای تویِ این دُنیا همیشگی نیست. مُطلق وجود نداره. پس هر اتفاقی هم میافته، بهتره که روزهایِ خودمونو به خوبی تموم کنیم.

پشیمانی، عیب نیست. آدم ممکنه از کارها و رفتارهایی که داشته و یا حرفهایی که زده، پشیمون باشه. یا از دوست داشتنِ بعضی آدمها و یا نفرت از بعضی آدمها.

مهم اینه باقیِ روزایِ زندگیت رو چطور میگذرونی.

و هر اتفاقی که برات میافته و هر آدمی که تویِ جهان باهاش روبه رو میشی، حتی فروشنده یِ سوپری، همه و همه برای تو پیام دارن. مهم اینه پیامها رو دریافت کنی.

دیروز جریمه شدم. گریه کردم. و امروز با چند آدمِ جدید آشنا شدم.

پیامهایِ زیادی باید دریافت کنم.

نکته یِ اخلاقی: قوانین مملکتها رو رعایت کنید تا ایییییییییینهمه جریمه نشید.

پ مثل...

 

تنهای تنها در آسمان دنیا. با این همه درد، به فکر پرواز است.